استاد رضا قلی در تیر ماه سال1326 در تهران به دنیا آمدند که زندگی ایشان را به قلم خودشان در این جا ذکر کرده اند.

اتوبيوگرافي
ورود من به اين خاكدان در سيزده رجبي كه با يكي از روزهاي تيرماه 1326 شمسي مصادف بود، اتفاق افتاد. همين شد كه مرا علي نام نهادند. بعدها كه كمي سر عقل آمدم، مادر خدا بيامرزم، مكرر مي‌گفت: اسمت را علي گذاشتم كه رفتارت هم علي‌گونه باشد. گفتارش در من بي‌تأثير نبود؛ مخصوصاً بيشتر در اين سنين. در قلهك به فاصله سيصد متري ضلع جنوبي سفارت انگليس به دنيا آمدم – از شوخي‌هايي كه قلهكي‌ها و زرگنده‌اي‌ها مي‌كردند، اين بود كه زرگنده‌اي‌ها مي‌گفتند شما انگليسي هستيد و قلهكي‌ها هم مي‌گفتند شما طرفدار روس‌ها هستيد. چون سفارت روسيه در ضلع شمالي زرگنده قرار داشت.- كم‌كم ذهنم با نفوذ بيگانگان در ايران آشنا شد، كشوري كه مدت‌ها از عمر خود را در نيمه مستعمره‌گي طي كرده؛ نه از شر مفاسد اقتصادي – سياسي گذشته خود دور شد و نه از مديريت استعمارگران بر كشور بهره‌اي برد بلكه مفاسد خود و استعمار را در كوله‌باري سنگين به دوش كشيد.
وقتي جنازه‌ مرحوم سرتيپ افشار طوس رئيس شهرباني دولت دكتر مصدق را كه شاهي‌ها و دوستداران انگلستان قبل از كودتاي 28 مرداد 1332 به صورت رسمي و فوق‌العاده رقت‌انگيز حمل مي‌كردند تا به محل فعلي بيمارستان شهداي ميدان تجريش كه قبرستان بود، ببرند در خاطر دارم و دنبال آن جنازه تا زرگنده رفتم. بعد شنيدم كه ايشان را در حاشيه بانك ملي امروز كه جنب بيمارستان است، دفن كرده‌اند و راهي هم براي ورود به مقبره وي از داخل بيمارستان نيست، بلكه ملحق به بانك است.
به مكتب رفتم و دبستان. علاقه‌اي به درس خواندن نداشتم نه به ضرب كتك، نه به زبان خوش. در دوره دبستان يك سال رفوزه شدم. دوران دبيرستان به سختي و بي‌رغبتي شروع شد و دوباره كلاس دهم رفوزه شدم، از اواخر دوره دبستان و كل دوره دبيرستان كار مي‌كردم، بد نبود؛ كمي بيش از نياز پول تو جيبي درمي‌آمد. ظاهراً تقدير اين بود كه به صورت عملي، حضوري كاري و فعال در جامعه داشته باشم تا اين تجربه‌ها را بعدها دست‌ماية فهم‌هاي نظري در رشته درسي خود كنم. تا كلاس دهم كه آمدم به پايمردي مادرم بود. بارها تصميم گرفتم عرصه درس خواندن را رها كنم و به دنبال كاري بروم. امروز هم گهگاهي فكر مي‌كنم اگر درس نخوانده بودم، راحت‌تر بودم. اگر دنبال شغل پدرم را مي‌گرفتم، اول عمله بعد وردست بنا، بعد بنا و آ‌خر سر معمار مي‌شدم. ديگر مجبور نبودم اين همه سال تاريخ ايران را بكاوم، ببينم آيا مي‌توان در آن دستمايه‌اي يافت كه دست كم در سطح نظري بر روي آن بتوان تمدني انساني يا اسلامي يا به هر نامي بنا كرد تا انسان‌ها داراي حقوق اوليه در آن باشند؟ جامعه‌شناسي تاريخي ايران – يا هر نام ديگري كه بر آن بگذاريد – رشته‌اي است كه محقق را آزرده و افسرده مي‌كند اگر كسي به وهميات دلخوش نباشد.
به رفوزه شدن در كلاس دهم اشاره كردم، چون كار مي‌كردم و معلمان از وضعم اطلاع داشتند، خيلي كمك كردند و نصيحت و دلالت كه ما زندگي را جدي بگيريم – از جمله آقايان اماني و مهندس هراتي و پايمردي مدير مدرسه آ‌قاي كاووسي و ديگر معلمان – بين درس و كار يكي را درست و جدي انتخاب كنم، كه تصميم به درس گرفتم،‌ كلاس يازده و دوازده شاگرد اول شدم. به پافشاري دوستان كه در اين مدت كوتاه برو كنكور امتحان بده؛ بالاخره به دانشگاه رفتم و با رتبه خوبي (1346) وارد دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران شدم و مشغول رشته علوم سياسي.
سال اول نه، سال دوم دوباره به فكر ترك تحصيل افتادم، اين بار يك مرض ديگر گرفته بودم، هر چه درس‌ها را نگاه مي‌كردم – چون عموماً گرته‌برداري از دروس غربي‌ها بود – چندان كمكي به فهم مسائل ايران نمي‌كرد؛ يا من اين طور مي‌فهميدم. بالاخره دانشگاه را رها كردم. آن موقع تاكسي داشتم – كرايه‌هاي خط شميران. پدر و مادرم فهميدند؛ اوقات تلخي و بحث‌هاي زيادي شروع شد. بعد از يك ماه به خاطر خانواده دوباره به دانشگاه برگشتم. حرفم براي نرفتن اين بود: به مرحوم آ‌قاي دكتر حميد عنايت كه فلسفه سياسي غرب براي ما تدريس مي‌كرد و مردي فهيم و اهل درك بود به زباني مي‌گفتم كه اين درس‌ها نه تنها اجازة فهم مسائل ايران را به ما نمي‌دهند بلكه تا حدودي هم سردرگم مي‌شويم، ما بايد فلسفه سياسي ايران را بخوانيم. من با اين كتاب‌ها ايران را نمي‌فهمم. البته اطلاع از آنها خوب است ولي اين كه بنتام اين را گفت، لاك آن را گفت و روسو و هابز اين طور گفتند، اينها مسئله ما نيست. من بايد از آن سازوكاري سر در بياورم كه بعد از انقلاب اسلامي صدر اسلام در شبه جزيره عربستان اجازه داد معاويه، علي(ع) را در حكومت فلج كند و يزيد حسين(ع) را شهيد و فرزندان پيامبر را به اسارت ببرد و نادرشاه فرزندش را كور كند، شاه عباس كبير چهار پسرش را بكشد، آ‌قا محمدخان چشم كرماني‌ها را درآورد، محمدشاه قائم‌مقام را خفه كند، ناصر‌الدين شاه اميركبير را رگ بزند و همين طور قصه پرغصه‌اي كه سر دراز دارد. . .
مي‌گفتم با آموزش‌هاي شما اينها فهم نمي‌شود. بگذريم. آن زمان نمي‌توانستم روش‌مندانه بحث كنم، ولي از موضوع سر در مي‌آوردم. وقتي كه كتاب “درس‌هايي در فلسفه علم‌الاجتماع آقاي دكتر سروش” را از گفتار به نوشتار درآوردم، مرتب كردم و چاپ كردم (نشر ني) و در بحث‌هاي روش‌شناسي علوم اجتماعي ايشان عميق شدم، همين طور كتاب‌هاي ديگر را مطالعه كردم، ديدم بهتر مي‌فهمم كه مشكل كار كجاست و مي‌توانم از انديشيده‌هاي آن روز كه بياني خام از آن داشتم روش‌مند دفاع كنم.
واقع اين است كه در علوم اجتماعي ما نمي‌توانيم مسئله و روش يا راه‌حل و حل مسئله و نقد را وارد كنيم و آن زمان در مرحله‌اي بوديم كه اين كار را مي‌كرديم. براي بومي كردن علوم اجتماعي بايد مسئله بومي باشد، از هر جايي مي‌توان نظريه آورد، نظريه بايد به تن واقعيت بخورد و مسئله را حل كند كه يك شرط اساسي آن است كه حاوي روش‌شناسي هم باشد، آنگاه نقد پيش مي‌آيد كه به همه اينها ربط پيدا مي‌كند از جمله مسئله، ولي ما اين كار را نمي‌كرديم. شما وقتي مسئله را وارد مي‌كنيد با مسئله مشابه آن در كشور تفاوت بسيار بسيار زياد دارد؛ احتمالاً به خاطر اين كه جامعه از «اعتباريات» زيادي شكل گرفته، كه اعتباريات هر جامعه با جامعه ديگر فرق مي‌كند. مشكل آنجا فوق‌العاده خطرناك مي‌شود كه لفظ مشترك هم به كار رود؛ يعني مثلاً لفظ «استبداد» را در نظر بگيريد، استبداد در ايرانِ داراي ايلات و قبايل، با استبداد در انگليس و روم جمهوري، زمين تا آسمان فرق مي‌كند، چون نهادهاي زيادي در اين كشورها بر عرصه استبداد مؤثرند كه با يكديگر فرق مي‌كنند. نوبليست‌هاي نهادگرا مي‌گويند: يك نهاد مشابه (مثل انتخابات) در دو جامعه متفاوت، عملكردي متفاوت دارند. (انتخابات در ايران، انگليس و بنگلادش). به صرف اينكه افراد در هر كشوري پاي صندوق رأي مي‌روند كه اينها يكي نمي‌شود؛ لذا هر كشوري بايد «مسائل» خود را بررسي كند. حال چنانچه بتوان به نظريه‌اي جهانشمول، يا نزديك به آن دست پيدا كرد و از آن استفاده كرد، اشكالي ندارد كه بگويد مثلاً همه كشورهاي صنعتي ثروتمند، با بازارهاي رقابتي در اقتصاد، داراي نظام‌هاي سياسي دموكراتيك يا نزديك به آن هستند، يا نظام اقتصادي و سياسي با يكديگر داراي توازن دوگانه هستند، يعني از هم تأثير مي‌پذيرند و بر هم تأثير مي‌گذارند.
هميشه يك نظام اقتصادي معيشتي ناامن، همراه يك استبداد سياسي ناامن ديده شده است. اقتصاد رانتي، سياست رانتي دارد و بالعكس. تا اين مقدار اگر پذيرفته شد، ايرادي ندارد، ولي براي توضيح استبداد در ايران و نظام اقتصادي معيشتي ناامن و غارتي ايران بايد تاريخ ايران را مطالعه كرد.
آن روزها (دوران دانشجويي) البته به صورت خام اين‌ها را مي‌فهميدم و چون درسي كه پاسخگوي اين مسائل باشد نبود، تصميم گرفتم دانشگاه نروم، بعد كه با اصرار و فشار خانواده رفتم، پيش خود گفتم يك راه‌حلي برايش پيدا مي‌كنم، بدون اينكه به دروس دانشگاهي كاري داشته باشم، شروع كردم به مطالعه تاريخ ايران و تاريخ هر علمي كه در ايران نگارش و منتشر شده بود، غير از موسيقي و معماري كه وقت آن را پيدا نكردم. مثلاً تاريخ ادبيات به تفصيل، كتاب‌هاي اخلاقي مخصوصاً بخش‌هايي كه به كار ما ربط پيدا مي‌كرد. علم كلام به اندازه‌اي كه مشكل مرا حل مي‌كرد، نقد، تاريخ فلسفه، كتاب‌هايي كه در حاشيه تاريخ بود، هر چند مفصل، مثل شاهنامه فردوسي – كه دوبار آن را فيش كردم – گلستان و كليات سعدي، ديوان ناصرخسرو، احياء‌العلوم، رساله قشيريه، اسرارالتوحيد و ….
در هر كتابي سر مي‌كشيدم، تا آثار يا عوامل استبداد را پيدا كنم، كتاب‌هاي بسياري راجع به ايلات، تك‌نگاري‌هايي كه راجع به شرح حال افراد بود. كليله و دمنه و چهار مقاله (كه ظاهراً هيچ ربطي به تاريخ سياسي ايران نداشتند ولي باطناً همه‌گونه ارتباطي در آنها پيدا مي‌كردم). مثلاً در تاريخ مبارك غازاني مطالبي پيدا كردم كه شبيه آن را چند صد سال بعد نوبليست‌هاي نهادگرا در مورد تعريف حقوق مالكيت كارآمد و ناكارآمد گفتند و آن روز غازان‌خان به زبان آن زمان اين مفهوم را گشوده بود. در هر صورت در اين افكاري بودم و مسئله را اين طور مي‌يافتم كه صرفاً با علوم سياسي نمي‌توان وضع سياست در ايران را خوب فهميد، بلكه بايد آن را با جامعه‌شناسي سياسي و اقتصادي تقويت كرد.
در اين گيرودار به حسينيه ارشاد هم رفت و آمد پيدا كردم و از شاگردان پروپاقرص حسينيه شدم. ديگر تحت فضاي آ‌ن جا روحيه سخت‌كوشي، كار، تلاش، ايران فهمي، جنب و جوش براي تغيير نيز در من تقويت شد و در عزم خود راسخ‌تر، كه اگر بتوانم، كاري بكنم. اما بد نيست چند نكته راجع به فضاي فكري آن روز خودم و بيشتر و اكثر قريب به اتفاق جوانان هم دوره خودم (اعم از چپ و راست و مسلمان و غيرمسلمان) بگويم؛ و آن اينكه: با مطالعه چند كتاب كه بيشتر منعكس‌كننده شور و هيجان و اميد و آرزو و آ‌رمان بودند و قله‌هاي پيروزي انساني و آزادي و عشق و ايمان و جامعه داراي قسط و عدالت و انسانيت را ترسيم مي‌كردند – آن هم قله‌هاي كوتاه و قابل دسترس – فوق‌العاده عجول و سطحي شده بوديم. مخصوصاً غافل از چند نكته اساسي. يكي بي‌توجهي به عمق مسائل بين‌المللي و نيروهاي دست‌اندركار آن، فكر مي‌كرديم كه به راحتي و با چند راهپيمايي و يا ده هزار راهپيمايي مي‌توانيم معادلات بين‌المللي را به هم بريزيم و جهان را پر از قسط و عدل كنيم و از سازوكارهاي عوامل نهادي و ساختاري آن هم هيچ نمي‌دانستيم يا به اندازه كافي دقت نداشتيم.
خاطرم هست بعدها هنگام تحصيل در فرانسه با يك شهروند آمريكايي آشنا شده بودم و دائم اين اصطلاح «امپرياليزم آمريكا» را با فحش مي‌كوبيدم و سرزنشش مي‌كردم، او هم با متانت گوش مي‌كرد و چيزي نمي‌گفت؛ يك روز عصباني شد گفت « baby » (يعني “بچه”) « grow up » (بزرگ شو)! فهم پيدا كن، رشد كن، بعد ادامه داد: امپرياليزم آ‌مريكا من نيستم. آن يك سيستم اقتصادي، سياسي، نظامي، اجتماعي، فرهنگي و … است كه خود من هم بي‌اختيار داخل آن زندگي مي‌كنم و تغيير آن داستان‌هاي شنيدني و نشدني دارد، با هياهو و جنجال هم كاري نمي‌توان كرد. ولي همان موقع من فكر مي‌كردم با «شيعه يك حزب تمام» يا آموخته‌هاي ديگر «امت وسط» مي‌شويم و شاهدين علي‌الناس. نكته‌اي عرض كنم و آن اينكه خانم لمپتون كارمند سفارت انگليس در ايران و محقق و پژوهشگر بود، تا آنجا كه خاطرم هست؛ ايشان سال 1308 به ايران آمد، تحقيقات خود را شروع كرد و حدود هفتاد هشتاد جلد كتاب و مقاله علمي راجع به ايران دارد – كه همه در زمينه خود مرجع هستند – ترديد ندارم كه شيره و عصاره تحقيقات خود را در چند صفحه به عنوان راهنماي عمل و اقدام، راجع به مسائل ايران براي سفارت كشور متبوعش مي‌نوشت و راهنمايي‌هاي لازم را مي‌كرد و پاشنه‌-آشيل‌هاي جامعه ايراني را به آنها مي‌آموخت.
ايشان در مورد آراي سياسي فقهاي اهل سنت و شيعه كتاب دارد كه نوعي بحث در مقوله ولايت فقيه است و در نوع خود مرجع. وي راجع به تاريخ ايران نيز نوشته‌هاي عميقي دارد. از جمله كتاب «مالك و زارع در ايران» كه در واقع تا حدودي پيرامون اقتصاد سياسي تاريخي ايران و بحث پيرامون حقوق مالكيت و … است. اول اينكه ايراني‌ها هرگز نتوانسته‌اند به غناي اين كتاب مرجع، كتابي بنويسند، دوم اينكه سطح آ‌گاهي، توانمندي و عمق ايران‌شناسي من و همه دانشجويان آ‌ن دوره تا آنجايي كه من ديدم به گرد پاي خانم لمپتون نمي‌رسيد، الآن كه هيهات. به جرئت مي‌گويم بعضي از دانشكده‌هاي اقتصاد مدعي در ايران، از روز اول تا امروزشان به اندازه اين يك كتاب به دانشجويانشان در مورد مسائل ايران شناخت نداده‌اند كه خودشان هم نمي‌دانند. (اين كتاب را كه قطور و وقت‌گير است دو بار خواندم و فيش كردم.)
فكر مي‌كنم سفارت پاشنه آشيل‌هاي مورد نظر خانم لمپتون را به خوبي دريافته بود، اين سطح تفاوت نگرش و فهم مسائل راجع به كشورهاي ديگر را ملاحظه كنيد، ما چه مي‌دانستيم از مسائل بين‌المللي و آنها چه.
نكته بعدي ايران‌شناسي بود: چون راجع به ايران چيزي نمي‌دانستيم، فكر مي‌كرديم همين كه حكومت به دست ديگري افتاد، جامعه مثل موم هر شكلي را كه ما بخواهيم مي‌پذيرد؛ نمي‌خواهم از كسي نام ببرم ولي بزرگ و كوچك فكر مي‌كردند مشكل در يك نفر خلاصه شده است، اگر برود همه چيز به سامان مي‌شود. ما از نهادهاي تاريخي و تله تاريخي و توانمندي‌ها و قابليت‌هاي نهادي انساني غفلت داشتيم. نمي‌دانستيم كه تغييرات تحت شرايطي ذره ذره است و تدريجي و ما نمي‌توانيم در نهادهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي انقلاب كنيم. فكر مي‌كرديم خداوند ما را آفريده كه وارثان روي زمين باشيم و شاهدان عدل و قسط بدون آنكه به تمهيد لوازم اين فكر خود را مقيد كرده باشيم.
يك ايراني وقتي به كشوري مثل فرانسه، آمريكا، انگليس، كانادا و … مي‌رود، براي خودش رجلي مي‌شود، درست است بهره هوشي‌اش از ديگران كمتر نيست شايد هم بيشتر باشد، اما او در نهادهايي كه ما در آن محصور هستيم درگير نيست. اين نهادها برآمده از تاريخ ايران است. دست كم از مشروطه به اين طرف چقدر براي آزادي، استقلال، برابري، عدالت، قانون و … مبارزه شده، ولي نهادهاي تاريخي هم دست و پا گيري خودشان را دارند. اطلاع و شناخت آنها اين احتمال را مي‌دهد كه هوشيارانه و موفق‌تر حركت كنيم. به جرئت مي‌گويم كه دانش و بينش آن زمان ما از مسائل سياسي كمتر از دانش سياسي سعدي در هفت صد سال پيش بود كه در باب اول گلستان منعكس شده است و نديدم كسي به ظرافت،‌ زيبايي و به عمق دانش او مسائل را بازگو كند، مگر اين اواخر جسته و گريخته.
در هر صورت در اين فضاهاي فكري بودم كه دانشگاه تمام شد. سربازي رفتيم كه آن هم داستان بلند و گفتني و شنيدني دارد، ولي از آن مي‌گذرم. بعد از سربازي ارتقاء درجه پيدا كرديم، كاميون و تريلي خريديم؛ و شروع به كار سخت‌تر و جمع‌و جور كردن پول براي ادامه درس و رفتيم به فرانسه.
آنجا جامعه‌شناسي سياسي خواندم، سال آخر دوره دكترا بودم كه انقلاب شد، آن فضا را رها كردم، آمدم ايران به اميد اينكه خدمت كنم، حدود سي سالي به اميد خدمت گل لگد مي‌كردم كه شرح آن بماند چون خودش چند جلد كتاب مي‌شود. از تجربيات كاري در جنگ و جهاد سازندگي و تحقيق و مركز تحقيقات و آخر‌الامر هم خداي ناكرده خَسِرالدنيا و الآخره . بگذريم.
ولي در عرصه فكري باز به اين نتيجه رسيدم كه جنبه جامعه‌شناسي كارم را بيشتر تقويت كنم، به دنبال نظريه‌اي توانا يا تواناتر مي‌گشتم كه دو موضوع را در ايران خوب تبيين كند: يكي استبداد سنگين و سفاك و وامانده ايران؛ و ديگري اقتصاد وامانده و بخور و نمير معيشتي تاريخ ايران (البته بدون پول نفت)
براي اين كار به جامعه‌شناسي روي آ‌وردم و سپس نظريه‌اي تواناتر در نزد اقتصاددانان نهادگرا به ويژه جناح داگلاس نورث پيدا كردم كه از نظريه‌هاي ديگر براي شرح ماوقع در ايران تواناتر است.
يك كتاب جامعه‌شناسي اقتصادي تاريخي ايران هم نوشتم كه به دلايلي چاپ نكردم؛ گفتم به دو موضوع خيلي حساسيت داشتم، يكي استبداد و ديگري اقتصاد معيشتي (يا بخور و نمير). اين هر دو را در كتاب‌هاي “جامعه‌شناسي خودكامگي” و “جامعه‌شناسي نخبه‌كشي” كاويدم. جامعه‌شناسي خودكامگي برائت من بود از سطحي‌نگري‌هاي گذشته كه در سال 1367 منتشر شد، جامعه‌شناسي نخبه‌كشي هم در يك درگيري فكري شديد ميان من و تعدادي از عزيزان متولد شد. آنها بر اين باور كهنه بودند كه با تغيير فرد يا افراد، بسياري از چيزها تغيير خواهد كرد. هر چند تغيير افراد هم به سهم خود مهم و لازم است، اما نبايد از توان‌مندي نهادها و اهميت به مراتب بيشتر آنها غفلت كرد. من مي‌گفتم فرض كنيم شما قائم مقام باشي، اميركبير باشي، مصدق باشي! وقتي بدنه طبقه حاكم و مردم خسته و كوفته و قرن‌ها به استبداد و اشتياق به مصرف و به بي‌نظمي، عدم سخت‌كوشي و انواع ناهنجاري‌هاي اجتماعي عادت كرده و با شما همراهي نمي‌كنند؛ شما چه مي‌توانيد بكنيد؟ مي‌گفتم، با اين آشنايي اندك از تاريخ و اقتصاد و سياست داخلي و بين‌المللي چه مي‌توان كرد؟ آنها مي‌گفتند، مي‌شود و من مي‌گفتم: متأسفانه نمي‌شود.
يكي از آن عزيزان آقاي عزت‌الله سحابي بود. من گفتم مستدل و روش‌مند مي‌نويسم، شما هم مستدل و روش‌مند جواب دهيد. ظرف يك هفته جامعه‌شناسي نخبه‌كشي را نوشتم و به آ‌ن جمع ارائه كردم، بعد هم بحث‌هاي زيادي شد و متأسفانه تجربه‌هاي بعدي در ابعادي نظر من را تأييد كرد. من آن نوشته را مدت ده سال انداخته بودم كناري، يكي از دوستان به زور از من گرفت كه چاپ كند و پس از حك و اصلاح چاپ شد و تاكنون سي و يك نوبت با تيراژ‌هاي 5500، 11000 و 3300 نسخه چاپ و منتشر شده است و جامعه‌شناسي خودكامگي نيز 14 نوبت چاپ و منتشر شده است. (هر دو از سوي نشر ني)
امروز هم، همچنان داستان فهم گذشته و تأثير آن بر امروز و آينده را مطالعه مي‌كنم، همان دو موضوع قبلي. فكر مي‌كنم به ابزارهاي تحليلي خيلي تواناتر در انديشه نهادگرايان دست پيدا كرده‌ام. ببينم آيا توفيق نوشتن در اين فضاي سرد كه به قول اخوان « ابرهاي همه عالم شب و روز، در دلم مي‌گريند» دست پيدا مي‌كنم يا نه؟ البته به لطف و عنايت حضرت حق سخت اميدوارم.
* * * *
تلاش كردم گوشه‌اي از اتوبيوگرافي فرهنگي خودم را بگويم. واقع اين است كه اصلاً دل و دماغ نوشتن ندارم، شما هر چه، هر جا ديديد كه منتشر شده بدانيد با زور و رودربايستي از من گرفته‌ا ند و من هم با نفسي خسته نوشته‌ام و دلي خسته. چرا كه بر اين باورم كه از نظر معرفت ديني، حتي يأس هم كه بسيار مذموم‌تر از حال من است،‌ مُسقط تكليف نيست. ياد اين شعر زمستان اخوان افتادم كه بعد از كودتاي 1332 آن را سروده بود. گرچه با اندك صبر و تلاشي توفيق مشاهده عاقبت كودتاگران هم حاصل شد.
آقاي دكتر شفيعي كدكني معتقدند كه اين شعر زمستان اخوان بي‌مانند است و اگر همه شعرا هم اجتماع كنند نمي‌توانند به اين زيبايي بسرايند. ايشان مي‌گويند اگر شعرا را با لحاظ هنر شاعري و توانمندي‌شان به صفوف مختلف تقسيم كنيم، بعضي‌ها اول صف و برخي وسط و بعضي هم در آخر صف قرار دارند مثلاً فردوسي در حماسه در اول صف ايستاده است. يا سعدي در غزل ولي اخوان به خاطر شعر زمستانش در اول يك صف ايستاده ولي صف يك نفره، ديگر هيچ‌كس هيچ‌وقت در آن صف ديده نمي‌شود. آخر شعر كه در دي ماه سروده بود چنين است:
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگين
درختان اسلكت‌هاي بلور آجين
زمين دل‌مرده،‌ سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است.
اين حال اغلب كساني است كه در ايران براي اصلاح و بهبود وضعيت تلاش بسيار كرده‌اند اما به واسطه فقدان بنيان‌هاي نظري قدرتمند و بصيرت‌هاي اجتماعي و اقتصادي كافي و بصيرت‌هاي تاريخي مستدل يا عوامل ديگر زود دلسرد شده‌اند. حداقل ماجراي زندگي ما در چند دهه اخير آن است كه فهميديم بايد «عمق معرفتي» خود را بسيار بيش از اين كه داشته‌ايم افزايش دهيم و با ايمان به لطف و عنايت حضرت حق، سخت‌كوشي و خستگي‌ناپذيري پيشه كنيم تا امكان خروج از تله‌هاي تاريخي برايمان فراهم شود. ما بايد اين امر را وجدان كنيم و با عمق جان خود بياميزيم كه تغييرات مطلوب و با اصالت، ذره ذره و تدريجي حاصل مي‌شود و براي نيل به آن همه بايد زحمت بكشيم و براي خود مسئوليت تعريف كنيم تا براي حيات دنيايي و اخروي خود نزد خداوند كريم و عزيز و رحيم حجت داشته باشيم و چنين باد!!!